معنی روان خوانی تا غزل بعد فارسی یازدهم + کلمات و آرایه ها

معنی روان خوانی تا غزل بعد فارسی یازدهم + کلمات و آرایه ها

صفحه ۴۵ فارسی یازدهم روان خوانی تا غزل بعد

معنی روان خوانی تا غزل بعد فارسی یازدهم + کلمات و آرایه ها

صفحه ۴۵ فارسی یازدهم روان خوانی تا غزل بعد

معنی فارسی یازدهم / روان‌خوانی تا غزل بعد…

چند ماه از ورودم به زندان موصلِ ۴ می گذشت که متوجّه شدم، چند نفر از بچّه ها در اردوگاه سواد چندانی ندارند و خواندن و نوشتن برایشان سخت است. تصمیم گرفتم برای استفاده بهتر از وقتم، با برنامه ریزی منظّم، خواندن و نوشتن به آنان یاد دهم.
برای شروع، به آمار دقیق بیسوادان نیاز داشتم که از طریق دو سه نفر از بچّه ها به آن دست پیدا کردم. از مجموع هزار و پانصد نفر، تنها پنج نفر کم‌سواد بودند. یک‌ روز آنها را جمع کردم و تصمیمم را برایشان گفتم؛ با خوشحالی پذیرفتند و گفتند: «ما هم دوست داریم مثل بقیه،
خودمان برای خانواده مان نامه بنویسیم و نامه های آنها را بخوانیم.» به آنها قول دادم در طول دوره اسارت آنها را باسواد کنم. جلسات تدریس را شروع کردم. مشکل اصلی کاغذ بود. به جای کاغذ از مقواهای پودر رختشویی استفاده کردم و آموزش را با حروف الفبا شروع کردم. قرار شد هفته‌ا‌ی چهار جلسه درس داشته باشیم؛ امّا به خاطر محدودیتهای اردوگاه و آسایشگاه، عمالً در هفته، دو جلسه بیشتر نمی‌توانستیم برگزار کنیم.

کلمات: موصل: شهری در عراق
اسارت: اسیری، زندانی، گرفتاری
آسایشگاه: محلّ استراحت
اردوگاه: محلّ تجمع اسیران.
قلمرو ادبی: دست پیدا کردن: کنایه از یافتن و رسیدن به چیزی.

شغلم معلّمی بود و به همین دلیل تمام توانم را برای آموزش خواندن و نوشتن با شیوه‌ای درست، به کار بستم. کار مشکلی بود، هیچ متنی در دست نداشتم؛ حتّی اگر یک جلد کتاب کلاس اوّلِ دبستان در اختیارم بود، خیلی زود به هدفم می‌رسیدم؛ امّا نبود.
از آنجا که شکل کلّی آموزش دوره‌های اوّل تا پنجم ابتدایی در ذهنم بود، با همان ذهنیّت سعی کردم برایشان کتاب درسی درست کنم. از دوستانم در این مورد خیلی کمک می‌گرفتم. مشکل کاغذ و خودکار را هم آنها حل می‌کردند. یک اراده جمعی پشت این کار بود و کارها خوب پیش می رفت. به ذهنم فشار می‌آوردم ببینم در فارسی اوّل دبستان چه داستانها و قصّه‌هایی آموخته‌ام تا همان‌ها را به دوستانم یاد بدهم در این کار از مشاوره با معلّم هم‌آسایشگاهی‌ام« «عبّاس درمان» و شخصیت دانشمند و فرزانه، حاج آقا «کرامت شیرازی»، بهره بردم و آنها دریغ نکردند. ایّام خوبی بود. ظرف چند ماه به اندازه یکسال تحصیلی با آنها کار کردم. پیشرفت خوبی داشتند. با مشورت دوستان، کارنامه تحصیلی برایشان درست کردم. این کارنامه، همان مقواهای کوچک بود که یکی از دوستان روی آن نقّاشی‌هایی انجام داد و خطّاط مشهور آسایشگاه، آقای «شایق»، از بچّه‌های یزد که روحانی هم بود،
با خطّ زیبای خودش، متن آن را نوشت.
کلمات: ذهنیت: بینش، نوع تفکّر
فرزانه: دانشمند، عالم
کرامت: سخاوت، جوانمردی
دریغ: افسوس
شایق: آرزومند، مشتاق.
قلمرو ادبی:
به کار بستن: کنایه از انجام دادن
در دست نداشتن: کنایه از محروم بودن
به ذهن فشار آوردن: کنایه از به یاد آوردن.

 

مراسم کوچکی در آسایشگاه گرفتیم و این لوحها را به بچّه ها دادیم. بینهایت خوشحال بودند هم از اینکه دارند باسواد می شوند و هم اینکه کارنامه می گیرند. تازه وقتی بهشان گفتم قصد دارم آنها را تا پایه پنجم پیش ببرم، خوشحالتر شدند. پایه دوم را پس از وقفه دو سه هفته‌ای با همان جمع دوستان شروع کردم. تکیه اصلی، روی خواندن و نوشتن بود، امّا سعی کردم از درس‌های دیگر هم مطالبی به آنها بیاموزم؛ مثلا حساب و جدول ضرب را در پایه های، سوم و چهارم و پنجم به مرور به آنها یاد دادم. درباره علوم، مسائل معمولی از هر آنچه به ذهنم می‌آمد، به آنها می‌آموختم. تلاش و کوشش آنها در دوره آموزش، مرا هم به وجد می‌آورد. گاهی سختی‌ها و محدودیت‌های آسایشگاه و یا دلتنگی‌های دوری از خانواده به من فشار می‌آورد و بر آن می‌شدم جلسه آن روز را تعطیل کنم، امّا بچّه‌ها آنقدر ذوق و شوق داشتند که نیم‌ساعت قبل از زمان مقرّر دنبالم می‌آمدند و به قول خودمان قربان صدقه‌ام می‌رفتند؛ دورم می‌نشستند و آماده می‌شدند تا درس را شروع کنم؛ من هم «نه» نمی‌گفتم. زمان می‌گذشت و تلاش من برای آموزش این چند اسیر، جدّی تر میشد. رغبت آنها زمانی افزونتر شد که آرام آرام، خواندن قرآن و نهج‌البالغه را شروع کردند؛ البتّه نه خیلی روان. می‌گفتند تا زمانی که نهج‌البالغه را به صورت روان و آسان نخوانیم، درس خواندن را ادامه می‌دهیم. همینطور هم شد. از آن بچّه‌ها فقط نام حسن قانع که بچّه مشهد بود، یادم هست و نام بقیه را فراموش کرده‌ام. باید این نکته را هم بگویم که این برنامه، ایّامی اجرا میشد که رفت و آمد بچّه‌ها به آسایشگاه‌های دیگر آزاد بود. مدّت‌ها گذشت تا اینکه شاگردانم موفّق شدند به آسانی و راحتی قرآن و نهج‌البالغه بخوانند. روز آخری که کلاس‌هایمان به طور کامل تعطیل میشد، مراسم مفصّلی می‌گرفتیم. از سهم خودم، هدیهای تهیّه کردم و در آن مراسم به آنها دادم. خیلی خوشحال بودند؛ چون کارنامه سال پنجم دبستان را در دست گرفته بودند. می‌توانستند قرآن و نهج‌البالغه بخوانند، برای خانواده‌شان نامه بنویسند و نامه‌های آنها را بخوانند.
کلمات: وقفه: درنگ، ایست، فاصله زمانی کوتاه
وجد: سرور، شادمانی و خوشی
مقرّر: معلوم، تعیین شده
رغبت: میل، اراده، آرزو

 

نکته جالب در این اردوگاه، آشنایی عدّه‌ای از اسرا به زبانهای انگلیسی، آلمانی و ایتالیایی بود که سعی می‌کردند با برگزاری کلاس‌های آموزشی به بچّه‌های علاقه‌مند، زبان خارجی یاد دهند. نکته جالبتر اینکه صلیب سرخ، تمام نیازهای آموزشی آنها را تأمین می‌کرد؛ هر کتابی درباره آن زبان می‌خواستند، برایشان می‌آورد. دعا خواندن در آسایشگاه‌ها ممنوع بود. اگر بعثی‌ها می‌فهمیدند در آسایشگاهی دعا خوانده می‌شود، همه را زندانی می‌کردند و به بچّه‌ها اجازه بیرون‌آمدن از آسایشگاه نمی‌دادند. با وجود این، بچّه‌ها از هر فرصتی برای خواندن دعا استفاده می‌کردند. برای اعیاد مذهبی و مناسبت‌های انقلابی هم برنامه‌هایی تدارک دیده بودم. با آنکه بعثی‌ها همیشه تأکید داشتند سرود و تئاتر در آسایشگاه ممنوع است، امّا از مجموع بچّه‌های علاقه‌مند و خوش‌صدا، گروه سرودی تشکیل دادم که اغلب سرودهای انقلابی اوایل انقلاب را می خواندند. گاهی هم خودشان دست و پا شکسته سرودهایی می نوشتند و همان را تمرین می کردند و می خواندند. کارم شده بود برگزاری کلاس و آموزش؛ از صبح تا شب، در هر فرصت ممکن؛ این برنامه ها برای آن بود که شور و هیجان بچّه ها از عمق دلشان بجوشد و تخلیه روانی شوند. از نوجوانی به مقاله نویسی و دکلمه خوانی علاقه خاصّی داشتم. از طبع شعر هم برخوردار بودم و همین ویژگیها باعث شده بود مقالات خوبی بنویسم. البتّه دکلمه خوانی ظرافتهای خاصّ خودش را دارد. باید با حرکات دست و چشم، آن هم به صورت موزون، محتوای مقاله را به مخاطب ارائه داد؛ مثالً وقتی از آسمان میگویی، باید با دست به آسمان اشاره کنی و با حرکات چشم و سر، جذابیت متن را برای طرف مقابل افزایش دهی.
کلمات: بعثی‌ها: نیروهای ارتش عراق در زمان صدام
تدارک: مهیّاکردن، آماده ساختن
اعیاد: جمع عید،جشن ها
موزون: هماهنگ، خوش‌نوا

 

موقع خواندن دکلمه های حماسی، شور و حال خاصّی پیدا می کردم و همین حس را به بچّه ها منتقل می کردم. تا پایان مقاله خوانی، جیک هیچکس در نمی‌آمد. در دوران اسارت سعی می کردم مقاله نویسی و دکلمه خوانی را به هر مناسبتی اجرا کنم و روحیه خودم و دیگر اسرا را در برابر سختیها و مشکلات اسارت افزایش دهم. در جلسات شعرخوانی هم اغلب این شعر را می خواندم که همه را به وجد می آورد و بعد در غم فرو می برد:
کلمات:
حماسی:
منسوب به حماسه، اشعار حماسی و رزمی
اغلب: غالبتر، بیشتر.
قلمرو ادبی:
جیک هیچکس در نیامدن: کنایه از بی صدا و ساکت بودن
در غم فرو رفتن: کنایه از غمگین بودن.

 

۱ .آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

معنی: سرزنده و شادابتر از آن هستیم که در غم و غصه بمیریم. آنقدر ضعیف و ناتوان نیستیم که با ظلم شما شکسته و نابود شویم.
کلمات:
بیت: چهار جمله
آبی تر از آن و از شیشه: نقش مسند
بیرنگ و با سنگ: نقش قید.
قلمرو ادبی:
شیشه و سنگ: تضاد
آبی تر بودن: کنایه از زنده بودن و شور و شوق داشتن
شیشه بودن: کنایه از ضعف و شکنندگی
سنگ: نماد سختی و ظلم
رنگ و سنگ: جناس ناقص اختلافی (ناهمسان).

۲ .فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد در غیرت ما نیست که در ننگ بمیریم

معنی: ای روح دیوانه و سرکش، تا خواندن غزل بعد به ما فرصت بده؛ زیرا در مرام ما نیست که در ظلم و ستم، ضعیف شده بمیریم.
کلمات: جنون: شیفتگی، شیدایی، شوریدگی
غیرت: حمیّت، تعصّب
بیت: چهار جمله
فرصت: نقش مفعول.
قلمرو ادبی:
ای روح: تشخیص و استعاره
تا و ما: جناس ناقص اختلافی.

خیلی ها با شنیدن این شعر، به یاد وطن به گریه می‌افتادند. به نوعی بیان و شرح حال ما در اسارت بود. هر کسی مشغول کاری بود؛ از کارهای گروهی گرفته تا فردی. بعضی بچّه های خوش ذوق، عروسکهایی درست کرده بودند که با آنها خیمه‌شب‌بازی راه می‌انداختند. برنامه‌های نمایشی آنها که معمولا با قصّه‌ای همراه بود، هم آموزنده بود، هم سرگرم کننده. البتّه هیچگونه امکاناتی برای اجرا نداشتیم؛ مثلا اگر قرار بود در صحنه، سماوری باشد، تصویر آن سماور را روی مقوا می کشیدند یا مثالً داس کشاورز را از مقوّا می ساختیم. برنام های که هیچوقت تعطیل نمیشد، مسابقات ورزشی بود؛ والیبال و فوتبال همیشه پابرجا بود و همیشه هم برای بچّه ها تازگی داشت. شور و هیجان خاصّی در وجود بچّه ها می دوید. انگار جان تازه می گرفتند، هر مسابقه ای هم، حرف و حدیث های زیادی را به دنبال داشت. بعد از یارکِشی، کُری خوانی بچّه ها تا روز مسابقه ادامه می یافت. بعد از مسابقه هم بحث برد و باختها چند روز طول می کشید. حسابی ذهن بچّه ها درگیر میشد و اجرای همین مسابقه ها و بازیها و دویدنها، بچّه ها را به لحاظ روحی و
جسمی تقویت می کرد.
کلمات:
خیمه شب بازی: نمایش عروسکی
خوش ذوق: خوش سلیقه، خوش قریحه.
قلمرو ادبی:
پا بر جا بودن: کنایه از استواری و مقاومت
جان تازه گرفتن: کنایه از نیرو و قوّت گرفتن

در این میان بودند بچّه هایی که در برنامه ها مشارکت نداشتند. این تعداد اندک، وقتی آیه یأس می خواندند، در روحیه دیگران بی تأثیر نبود؛ هرچند این تأثیر زیاد نبود، امّا به هر حال، نور امید را در دل بچّه ها کمرنگ می کرد. ما نمی خواستیم اینطور باشد. آنها روحیه ضعیفی داشتند. انگار از همه بریده بودند و حتّی کورسویی از امید در دلشان پیدا نبود. فقط منتظر طلوع و غروب خورشید بودند تا روز را به شب برسانند. با همه اینها تلاش می کردم از برنامه ها فاصله نگیرند. همیشه از آنها می خواستم در برنامه ها مشارکت کنند. حرفشان این بود که استعداد و هنر این کارها را ندارند، ولی بهشان روحیه می دادم و می گفتم: «همه ما مثل همیم. این حرفا نیس. اگه دوست ندارین تو اجرای برنامه ها شرکت کنین، بیاین بین بچّه ها و با اونا برنامه رو تماشا کنید و نظر بدین؛ این واسه ما خیلی مهم و با ارزشه.»
دوست نداشتم از بچّه ها فاصله بگیرند یا احساس طرد شدن کنند. شاید هم در بعضی موارد حق داشتند منزوی شوند؛ چون به هر حال همیشه افراط و تفریط های بعضی ها، مشکلاتی ایجاد میکرد یا اختلاف سلیقه ها به حدّی بالا می گرفت که بعضی ها ترجیح می دادند در برنامه های عمومی مشارکت نداشته باشند، امّا سختی اسارت فراتر از این بود که کسی بتواند گوشه دیوار بنشیند، در هیچ برنامه ای شرکت نکند و به راحتی وقت بگذراند، واقعاً سخت بود، عقربه ها تنبل شده بودند؛ شاید هم مرده. گاه احساس می کردیم که یکروز اسارت، به اندازه هفته ها و ماه های روزهایی که آزاد بودیم، طول میکشید. در شرایط سخت و طاقت فرسای اسارت باید کاری می کردیم که زمان بگذرد و سختی ها قابل تحمّل تر شود. در آن روزهای غربت، نیازمند دلگرمی و امید بودیم تا روحمان در زندان بعثی ها نپوسد. اگر مقاومتِ روح می شکست، زندگی خیلی سختتر میشد؛ چراکه دشمن هر لحظه در کمین کسانی بود که به قول خودمان کم آورده بودند؛ کسانی که به بهای اندک، خیلی چیزها را زیر پا می گذاشتند. ما تلاش می کردیم چنین بلایی سرمان نیاید… .
کلمات: کورسو: نور اندک، روشنایی کم
استعداد: توانایی
طرد: اخراج، تبعید، راندن
منزوی: گوشه نشین، گوشه گیر
ترجیح: اولویت، برتری، تقدّم
افراط: از حد درگذشتن، زیاده روی، مقابل تفریط
تفریط: کوتاهی کردن در کاری
طاقت فرسا: توانفرسا، سخت و تحمّل ناپذیر
غربت: دوری، بیگانگی.
قلمرو ادبی:
آیه یأس خواندن: کنایه از نا امیدی
بریدن از همه: کنایه از رها کردن همه
نور امید – آیه یأس: اضافه تشبیهی
تنبل شدن عقربه ها: تشخیص و استعاره
دل گرم بودن: کنایه از امیدواری
پوسیدن روح: کنایه از به مرور زمان از بین رفتن
زیر پا گذاشتن: کنایه از بی توجّهی و اهمّیت ندادن
کم آوردن: کنایه از بی انگیزگی، نا امیدی و خسته شدن.

برای مشاهده سوالات و گام به گام کتاب‌های درسی خود، کافی است نام درس یا شماره صفحه مورد نظر را همراه با عبارت "همیار" در گوگل جستجو کنید.