معنی درس ۷ فارسی یازدهم + کلمات و آرایه ها (باران محبت)

معنی درس ۷ فارسی یازدهم + کلمات و آرایه ها (باران محبت)

آرایه های ادبی درس هفتم فارسی یازدهم

معنی درس ۷ فارسی یازدهم + کلمات و آرایه ها (باران محبت)

آرایه های ادبی درس هفتم فارسی یازدهم

معنی فارسی یازدهم / درس هفتم: باران محبت

حق تعالی چون اصنافِ موجودات می‌آفرید، وسایط گوناگون در هر مقام، بر کار کرد. چون کار به خلقتِ آدم رسید، گفت: «إنّی خالِقٌ بَشَراً مِن طینٍ.» خانه آب و گِل آدم، من م‌یسازم.
جمعی را مُشتبِه شد؛ گفتند: «نه همه تو ساخته‌ای؟» گفت: «اینجا اختصاصی دیگر هست که این را به خودی خود می‌سازم بی‌واسطه، که در او گنج معرفت تعبیه خواهم‌کرد.»

معنی: خداوند بلندمرتبه آن زمان که انواع موجودات را می‌آفرید، برای آفرینش هر یک از وسیله‌های گوناگونی استفاده می‌کرد. وقتی زمان آفرینش آدم رسید، گفت: «من بشری از گِل می‌آفرینم.» جسم آدم را من می‌سازم. عدّه‌ای به اشتباه افتادند؛ گفتند: «مگر همه را تو نساخته‌ای؟» گفت: خلقت آدم ویژگی خاصی دارد که باعث شده آن را بیهیچ واسطه‌ای بسازم. قصد دارم گنج معرفت و شناخت را در وجود او قرار دهم.
کلمات:
اصناف:
جمعِ صنف، انواع، گونه‌ها، گروه‌ها
وسایط: جمعِ وسیطه یا واسطه، آنچه که به مَدَد یا از طریق آن به مقصود می رسند
بر کار کرد: استفاده کرد
طین: گِل
مُشتَبِه: اشتباه کننده، دچار اشتباه؛ مُشتبِه شدن: به اشتباه افتادن
تعبیه کردن: قرار دادن، جاسازی کردن.
قلمرو ادبی:
إنّی خالِقٌ بَشَراً مِن طینٍ: تضمین آیه قرآن
آب و گِل: مراعات نظیر و تلمیح به آفرینش آدم
خانه آدم: استعاره از جسم انسان
گنج معرفت: اضافه تشبیهی
خودی و خود: جناس ناقص افزایشی
این را به خودیِ خود می سازم: تلمیح به «خَمَّرتُ طینَه آدَمَ بِیَدی»

 

پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور. جبرئیل – علیه السّلام – برفت؛ خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک گفت: «ای جبرئیل، چه می کنی؟» گفت: «تو را به حضرت می برم که از تو خلیفتی می‌آفریند.» خاک سوگند برداد به عزّت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقتِ قُرب ندارم و تابِ آن نیارم؛ من نهایتِ بُعد اختیار کردم، که قُربت را خطر بسیار است.

معنی: پس خداوند به جبرئیل دستور داد که برو از روی زمین مقداری خاک بردار و بیاور. جبرئیل (ع) رفت؛ خواست که یکمشت خاک از روی زمین بردارد. خاک گفت: ای جبرئیل چه می کنی؟ جبرئیل گفت: تو را به درگاه خداوند می برم تا از تو جانشینی بیافریند. خاک جبرئیل را قسم داد که به عظمت و بزرگواری خداوند، مرا نَبَر؛ من توانِ تحمّلِ نزدیکی به خداوند را ندارم. من نهایت دوری را برگزیده ام، چون میدانم در نزدیکی حق، خطراتِ بسیاری وجود دارد
کلمات:
جبرئیل را فرمود: به جبرئیل فرمود
حضرت: آستانه، پیشگاه، درگاه
خلیفت: خلیفه، جانشین
ذوالجلالی: صاحب بزرگی
سوگند برداد: قسم داد
قُرب: نزدیک شدن، همجواری
تاب: توان، تحمّل
بُعد: دوری، فاصله
را در «قربت را خطر» فکّ اضافه: خطرِ قربت.
قلمرو ادبی:
یک مشت خاک: کنایه از مقداری خاک
خاک گفت – خاک سوگند داد: استعاره و تشخیص
قُرب و بُعد: تضاد
از تو خلیفتی می آفریند: تلمیح به آیه «اِنّی جاعِلُ فِی الارضِ خَلیفَهَ»
قُرب و قُربت: جناس ناقص افزایشی.

جبرئیل، چون ذکر سوگند شنید، به حضرت بازگشت. گفت: «خداوندا، تو داناتری، خاک تن در نمی دهد. میکائیل را فرمود: «تو برو.» او برفت. همچنین سوگند برداد. اسرافیل را فرمود: «تو برو» او برفت. همچنین سوگند برداد. برگشت. حق تعالی عزرائیل را بفرمود: «برو، اگر به طوع و رغبت نیاید، به اِکراه و به اجبار، برگیر و بیاور.» عزرائیل بیامد و به قهر، یک قبضه خاک از روی جمله زمین برگرفت و بیاورد. آن خاک را میان مکّه و طائف، فرو کرد. عشق، حالی دو اسبه می آمد.

معنی: جبرئیل وقتی ذکر قسم را شنید به درگاه حق بازگشت و گفت: خداوندا! تو داناتری و میدانی که چه روی داده است، خاک راضی نمی شود و قبول نمی کند که بیاید. خداوند به میکائیل دستور داد: تو برو. میکائیل رفت و خاک او را نیز همانگونه قسم داد. خداوند به اسرافیل دستور داد: تو برو. اسرافیل رفت و خاک او را نیز سوگند داد. اسرافیل بازگشت. خداوند بلندمرتبه به عزرائیل دستور داد: تو برو. اگر خاک، با میل و اراده خود نمی آید، او را به زور و اجبار بگیر و بیاور! عزرائیل آمد و با خشم یک مشت خاک از روی زمین برگرفت و آورد. آن خاک را بین مکّه و طائف ریخت. در این زمان، عشق به سرعت می آمد
کلمات:
حضرت: آستانه، پیشگاه، درگاه
تن در نمی دهد: قبول نمی کند
طوع: فرمانبرداری، اطاعت، فرمانبری
رغبت: میل و اراده، خواست
اِکراه: زور، فشار
قهر: خشم، غضب
قبضه: یک مشت از هر چیزی
جمله: همه، تمام
فرو کرد: انداخت.
قلمرو ادبی:
خاک تن در نمی دهد: تشخیص و استعاره و کنایه از راضی نشدن
طوع و رغبت با اِکراه و اِجبار: تضاد
عشق، حالی دو اسبه می آمد: تشخیص و استعاره و کنایه از با سرعت و شوق می آمد.

جملگی ملایکه را در آن حالت، انگشتِ تعجّب در دندانِ تحیّر بمانده که آیا این چه سِرّ است که خاکِ ذلیل را از حضرتِ عزّت به چندین اِعزاز می خوانند و خاک در کمالِ مذلّت و خواری، با حضرتِ عزّت و کبریایی،چندین ناز می کند و با این همه، حضرتِ غَنا، دیگری را به جای او نخواند و این سِر با دیگری در میان ننهاد.
معنی: همه فرشتگان در آن حالت، متحیّر و متعجّب شدند که این چه رازی است که خاکِ پَست را اینگونه با احترام فرا می‌خوانند و خاک،در نهایت پَستی و خواری در برابر خدا ناز می کند و با وجود این، خدایِ بی نیاز، دیگری را جایگزین آن نکرد و این راز را با کسی در میان ننهاد
کلمات:
جملگی: همه
تحیّر: سرگشتگی، شگفتی
اِعزاز: بزرگداشت، گرامیداشت
ذلیل: پست، حقیر، خوار
مذلّت: فرومایگی، خواری، مقابل عزّت
کبریایی: منسوب به کبریا، خداوند تعالی
غَنا: بی نیازی، توانگری.
قلمرو ادبی:
انگشت در دندان ماندن: کنایه از شگفت زده و حیران شدن
خاک ذلیل – خاک ناز می کند: تشخیص و استعاره
عزّت با مذلّت و خواری: تضاد
اعزاز و عزّت: اشتقاق.

الطافِ الوهیت و حکمتِ ربوبیت، به سرِّ ملائکه فرو می گفت: «إنّی أَعلَمُ ما ال تَعلَمُون»، شما چه دانید که ما را بااین مشتی خاک، چه کارها از ازل تا ابد در پیش است؟ معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است. روزکی چند صبر کنید تا من بر این یک مشت خاک، دستکاری قدرت بنمایم، تا شما در این آینه، نقشهای بوقلمون ببینید. اوّل نقش، آن باشد که همه را سجده او باید کرد. پس، از ابرِ کرم، بارانِ محبّت بر خاک آدم بارید و خاک را گِل کرد و به یدِ قدرت در گِل از گِل، دل کرد،عشق، نتیجه محبّت حق است.
معنی: لطف الهی و حکمت خداوندی به باطن و قلب فرشتگان میگفت: «من چیزی میدانم که شما نمی دانید» شما نمی دانید که ما با این یکمشت خاک، از ازل تا ابد چه کارهایی داریم. البته معذور هستید؛ زیرا با عشق سر و کار نداشته اید. چند روزی صبر کنید تا من بر این یکمشت خاک از روی قدرت، تصرّف و دستکاری کنم، تا شما جلوه های گوناگونی در آفرینش این جسم انسان ببینید. اولین جلوه آن است که همه باید به او سجده کنید. پس خداوند از ابر کرم و بخشش خود، باران عشق و محبّت بر خاک آدم بارید و خاک را تبدیل به گِل کرد و با قدرتِ دستِ خویش، در آن گِل، دلی از گِل آفرید. عشق نتیجه محبّت و لطف خداوند است.
کلمات:
الطاف: جمعِ لطف، مهربانی ها
الوهیّت: خدایی، خداوندی
حکمت: علم، دانش، دانایی
ربوبیّت: الوهیّت و خدایی، پروردگاری
ازل: زمان بی ابتدا، بی آغاز
ابد: زمان بی انتها، بی پایان
روزکی چند: چند روز اندک
دستکاری قدرت بنمایم: قدرت نمایی کنم
آینه: جسم انسان
بوقلمون: رنگارنگ
سِرّ: قلب
شما چه دانید … در پیش است؟: استفهام (پرسش انکاری)
شما را سر و کار: سر و کارِ شما.
قلمرو ادبی:
إنّی أَعلَمُ ما ال تَعلَمُون: تضمین آیه قرآن
آینه: استعاره از جسم و وجود انسان
ابر کرم – باران محبّت: اضافه تشبیهی
گِل و دل: آرایه تکرار و جناس ناقص اختلافی و سجع متوازی
شما را سر و کار با عشق نبوده است: کنایه از اینکه با عشق ارتباط نداشته اید
این یکمشت خاک: مجاز از وجود انسان
دستکاری قدرت کردن: کنایه از قدرت نمایی
نقش های بوقلمون: استعاره از جلوه های گوناگون صفات خداوند در انسان
سجده او باید کرد: تلمیح به آیاتی که درباره سجده بر انسان آمده اند
ابر و باران و بارید و خاک و گِل: مراعات نظیر
دل: مجاز از احساس و عاطفه
گِل: مجاز از وجود مادی انسان
عشق نتیجه محبّت حق است: تلمیح به «یُحِبُّهُم و یُحِبّونَهُ»
ازل و ابد: تضاد.

۱. از شبنم عشق، خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

معنی: در آغاز آفرینش، سرشت انسان با عشق آمیخته شد و این همه آشوب و شور عاشقانه از آن عشق ازلی پدید آمد.
کلمات:
شبنم:
ژاله، قطرهای شبیه به دانه باران که شب روی برگ گل و گیاه می نشیند
فتنه: آشوب، شورش، غوغا
بیت: دو جمله.
قلمرو ادبی:
شبنم عشق: اضافه تشبیهی
صد: نماد کثرت و مجاز از زیادی و اغراق
خاک و گِل و آدم – عشق و فتنه و شور: مراعات نظیر
واج آرایی «ش»
مصراع اول: تلمیح به «إنّی خالِقٌ بَشَراً مِن طینٍ».

۲. سر نشترِ عشق بر رگِ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

معنی: عشق را همچون نیشتری بر رگ روح آدمی زدند و آن را شکافتند؛ در نتیجه، یک قطره خون از آن فرو چکید و آن قطره خون را، «دل» نامیدند. (به عبارت دیگر، دل، نتیجه آمیزش و پیوند عشق با روح است).
کلمات:
نشتر:
نیشتر، وسیله فلزی نوک تیز
سر نشتر: نوک خنجر یا هر وسیله تیز
بیت: سه جمله.
قلمرو ادبی:
سر نشتر عشق:
اضافه تشبیهی
رگ روح: اضافه استعاری و تشخیص
دل مانند قطره کوچک: تشبیه
سرنشتر و رگ و قطره: تناسب.

جمله، در آن حالت، متعجّب وار می نگریستند که حضرتِ جَلَّت به خداوندی خویش، در آب و گِل آدم، چهل شباروز تصرّف می کرد و در هر ذرّه از آن گِل، دلی تعبیه می کرد و آن را به نظر عنایت، پرورش می داد و حکمت باملایکه می گفت: «شما در گِل منگرید، در دل نگرید.»
معنی: همه موجودات عالَم بالا در آن حالت با شگفتی می نگریستند و خداوند بزرگ با قدرت خویش، در آب و گِل آدم چهل شبانه روز قدرت نمایی کرد. در هر ذرهای از وجود انسان دلی قرار می داد و آن دل را با لطف و محبّت پرورش می داد و به فرشته ها می گفت: شما به وجود جسمانی آدم که از گِل آفریده شده، نگاه نکنید؛ بلکه به دلی که در این گِل قرار دارد، نگاه کنید.
کلمات:
جمله: همه
متعجّب وار: با حالت شگفتی و تعجّب
جلّت: بزرگ است
خداوندی خویش: شخصاً، بدونِ واسطه
شباروز: شبانه روز
تصرّف می کرد: قدرت‌نمایی می کرد
تعبیه کردن: قرار دادن، جاسازی کردن
عنایت: توجّه، لطف، احسان.
قلمرو ادبی:
آب و گِل: مجاز از وجود مادی انسان
گِل و دل: جناس ناقص اختلافی
منگرید و نگرید: تضاد و اشتقاق
در آب و گِل آدم، چهل شباروز تصرّف می کرد: تلمیح به «خَمَّرتُ طینَهَ آدَمَ بِیَدی اَربَعینَ صَباحاً».

 گر من نظری به سنگ بر، بگمارم از سنگ، دلی سوخته بیرون آرم

معنی: اگر من به سنگ توجّه کنم، از آن سنگ، انسانی عاشق می سازم.
کلمات:
به سنگ بر:
دو حرف اضافه برای یک متمم (ویژگی سبکی)
نظر بگمارم: نگاه کنم
سوخته: عاشق
بیت: دو جمله
دل: مفعول.
قلمرو ادبی:
سنگ: نماد سختی و نرمی ناپذیری
دل: مجاز از انسان
دلی سوخته: کنایه از انسانی عاشق
سنگ: آرایه تکرار

اینجا، عشق معکوس گردد؛ اگر معشوق خواهد که از او بگریزد، او به هزار دست در دامنش آویزد. آنچه بود که اوّل می گریختی و این چیست که امروز درمی آویزی؟
– آن روز گِل بودم، می گریختم، امروز همه دِل شدم، درمی آویزم.
معنی: اینجا رابطه عشق برعکس می شود. اگر معشوق بخواهد که از او بگریزد، عاشق با همه وجود به او متوسّل می شود و او را به دست می آورد. ای خاک! آن چه بود که ابتدا فرار می کردی و این چیست که امروز متوسّل می شوی؟
– آن زمان که می گریختم فقط جسم بودم؛ امّا امروز که همه وجودم تحت الشعاع نورانیّت دل است، عاشقانه به حق روی آورده ام.
کلمات:
معکوس: برعکس، وارونه
همه دل شدم: سراپا عاشق شدم
درآویختن: متوسّل شدن
معشوق: منظور خداوند
او: منظور انسان.
قلمرو ادبی:
هزار: نماد کثرت و مجاز از زیادی و اغراق
بگریزد و آویزد: سجع متوازی
بگریزد و می گریختی – آویزد و درمی آویزم: اشتقاق
در دامن کسی آویختن: کنایه از کمک خواستن و التماس کردن
درآویختن و گریختن: تضاد.

همچنین، هر لحظه از خزاینِ غیب، گوهری، در نهاد او تعبیه می کردند، تا هرچه از نفایسِ خزاینِ غیب بود، جمله در آب و گِلِ آدم، دفین کردند. چون نوبت به دل رسید، گِلِ دل را از بهشت بیاوردند و به آبِ حیاتِ ابدی سرشتند و به آفتابِ نظر بپروردند.
چون کارِ دل به این کمال رسید، گوهری بود در خزانه غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بود. فرمود که آن را هیچ خزانهای لایق نیست، الّا حضرتِ ما، یا دلِ آدم.
معنی: همچنین، هر لحظه از گنجینه های پنهان خداوند، استعدادی در ذات انسان قرار می دادند تا اینکه هرچه استعداد و توانایی است در ذات و جسم انسان قرار دادند. چون نوبت به ساخت دل رسید، برای ساخت دل از بهشت گِل آوردند و با زندگی جاوید آن را ساختند و با لطف و توجّه، آن را پرورش دادند. وقتی کار دل به کمال رسید، گوهری در خزانه غیب وجود داشت که خداوند آن را از فرشتگان پنهان داشته و خزانه داری آن را خود به عهده گرفته بود. فرمود که هیچ خزانهای جز درگاه ما یا دل آدم، شایسته آن گوهر (عشق) نیست.
کلمات:
خزاین: جمعِ خزانه، گنجینه ها
نهاد: وجود
تعبیه کردن: قراردادن، جاسازی کردن
نفایس: جمعِ نفیسه، چیزهای نفیس و گران بها
دفین: مدفون، پنهان شده زیر خاک
سرشتن: مخلوط کردن، خمیر کردن
خازن: خزانه دار، نگهبان
حضرت: آستانه، پیشگاه، درگاه.
قلمرو ادبی:
گوهر: استعاره از عشق
خزاین غیب – آفتاب نظر: اضافه تشبیهی
خزاین غیب: استعاره از عالَم معنا
آب‌و گِل: مجاز از وجود مادی انسان
دل و گِل و خزاین: آرایه تکرار
گِل و دل: جناس ناقص اختلافی
خزاین و گوهر: تناسب
آب حیات: تلمیح به داستان خضر و اسکندر.

آن چه بود؟ گوهرِ محبّت بود که در صدفِ امانت معرفت تعبیه کرده بودند، و بر مُلک و ملکوت عرضه داشته، هیچکس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته، خزانگی آن را دلِ آدم لایق بود و به خزانه داری آن،جانِ آدم شایسته بود.
معنی: آن گوهر چه بود؟ گوهر عشق و محبّت بود که آن را در صدف امانت معرفت قرار داده و بر مُلک و ملکوت (ظاهر و باطن جهان) عرضه کرده بودند؛ امّا هیچکس شایستگی خزانه داری آن گوهر را نیافت. دلِ آدم شایسته نگهبانی آن بود و برای خزانه داری آن،جان آدم شایسته بود
کلمات:
مُلک: عالم ماده
ملکوت: عالم غیب، جهان بالا
استحقاق: سزاواری، شایستگی
خزانگی: خزانه بودن
خزانه داری: شغل خزانه دار.
قلمرو ادبی:
گوهر: استعاره از عشق و محبّت
گوهر محبّت – صدف امانت – امانت معرفت: اضافه تشبیهی
مُلک و ملکوت: تضاد و اشتقاق و مجاز از تمام آفرینش و موجودات
دل لایق خزانگی باشد – جان شایسته خزانه داری باشد: تشخیص و استعاره
خزانگی و خزانه داری: آرایه تکرار و اشتقاق
صدف و گوهر – دل و جان: مراعات نظیر
کل عبارت تلمیح دارد به آیه «اِنّا عَرَضنَاالامانَهَ عَلَی السَّماواتِ وَالارضِ وَالجِبالِ فَاَبیَنَ اَن یَحمِلنَها وَ اشفَقنَ مِنهَا وَ حَمَلَهاالانسانَ اِنَّهُ کانَ ظلوماً جَهُوالً»

مالیکه مُقرّب،هیچکس آدم را نمی شناختند. یک به یک برآدم می گذشتند و می گفتند: «آیا این چه نقش عجیبی است که می نگارند؟»آدم به زیر لب آهسته می گفت:«اگر شما مرا نمی شناسید، من شما را می شناسم، باشید تا من سر از این خواب خوش بردارم، اسامی شما را یک به یک برشمارم.»
معنی: فرشتگان نزدیک درگاه خداوند،هیچ یک آدم را نمی شناختند. یکیی کی به جسم آدم نگاه می کردند و می گفتند: این چه موجود عجیبی است که خداوند آفریده است؟ آدم آهسته با خود می گفت: اگر شما مرا نمی شناسید، من همه شما را می شناسم؛ صبر کنید تا نامتان را یکی یکی بگویم.
کلمات:
مقرّب:
آنکه نزدیک به کسی شده و در نزد او منزلت پیداکرده است
یک به یک: یکی پس از دیگری،به ترتیب
برشمارم: نام ببرم
قلمرو ادبی:
نقش: استعاره از انسان و آفرینش انسان
نقش و می نگارند: مراعات نظیر
زیر لب سخن گفتن: کنایه از آهسته و با خود حرف زدن
سر از خواب برداشتن: کنایه از تکامل حیات و آفرینش
اسامی شما را یک به یک برشمارم: تلمیح به آیه «عَلَّمَ آدَمَ الاسماء کُلّها».

هر چند که ملایکه در او نظر می کردند، نمی دانستند که این چه مجموعه ای است تا ابلیسِ پُر تلبیس یک باری گِرد او طواف می کرد. چون ابلیس، گِرد قالب آدم برآمد، هر چیز را که بدید، دانست که چیست، امّا چون به دل رسید، دل را بر مثال کوشکی یافت. هرچند که کوشید که راهی یابد تا به درون دل رود، هچ راه نیافت.
معنی: هرچه فرشتگان در انسان نگاه می کردند، نمی دانستند که این چه مجموعه ای است؛ تا اینکه شیطان نیرنگ باز، یکبار به دُور آدم می گردید، پس وقتی گِرد همه جسم آدم گشت، هر چیزی را که دید، دانست چیست؛ امّا وقتی به دل رسید، دل را مانندِ قصری یافت. شیطان هرچه تالش کرد که وارد این قصر شود، هیچ راهی پیدا نکرد.
کلمات:
تلبیس: حقیقت را پنهان کردن، حیله و مکر به کار بردن، نیرنگ سازی
طواف: دُور چیزی گشتن
قالب: جسم
کوشک: کاخ، قصر
قلمرو ادبی:
دل مانند کوشک: تشبیه
ابلیس و دل: آرایه تکرار
سه جمله پایانی: واج آرایی «ک» و «د».

ابلیس با خود گفت: «هرچه دیدم، سهل بود، کار مشکل اینجاست. اگر ما را آفتی رسد از این شخص، از این موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب، سر و کاری خواهد بود، در این موضع تواند بود.» با صد هزار اندیشه، نومید از درِ دل بازگشت. ابلیس را چون در دل آدم بار ندادند، مردود همه جهان گشت.
معنی: شیطان با خود گفت: هرچه دیدم ساده بود، کارِ مشکل اینجاست. اگر زمانی به ما از این شخص آسیبی برسد، از این جایگاه (دل)خواهد بود و اگر خداوند متعال با این جسم سر و کاری داشته باشد، در همین جایگاه خواهد بود. شیطان با ترس فراوان و ناامید از درِ منزل ِ دل بازگشت؛ چون به شیطان اجازه ورود به دل آدم را ندادند، نزد همه جهانیان مردود، رانده شده و رجیم شد
کلمات:
سهل:
آسان
آفت: آسیب، زیان
موضع: محل، جای، جایگاه
قالب: جسم
بار: اجازه ورود
اندیشه: ترس
مردود: رانده شده، رجیم
قلمرو ادبی:
سر و کار داشتن: کنایه از مشغول شدن و توجّه نشان دادن
صد هزار اندیشه: نماد کثرت و مجاز از زیادی و اغراق
درِ دل: اضافه استعاری
جهان: مجاز از مردم جهان.

برای مشاهده سوالات و گام به گام کتاب‌های درسی خود، کافی است نام درس یا شماره صفحه مورد نظر را همراه با عبارت "همیار" در گوگل جستجو کنید.